حرم ما بچه ها چه جوریه؟؟؟؟؟؟

یادتون هس که من یه دختر عمو داشتم به نام مریمی .

یه روز به اتفاق مامانامون وخودمون رفتیم حرم .رفتیم بالا :شبستان . تا رسیدیم نماز ظهر بود ومانا گفتن  این دو تا چون دو تا هستن ساکت  کنار هم میشینن  و ما یه نماز میخونیم. القصه اینکه خبر نداشتن ما تا توانستیم از هم نیشگون گرفتیم وسر هم داد کشیدیم و کتابهای دعای همدیگر  رو برداشتیم و......توی نماز هم ؛بالاخص زن عمو؛ هی ما رو از هم جدا میکرد.الباقی ماجرا.....

همین جور که مریم شیشه شیر من رو برمی داشت که صدای من رو در بیاره :منم از دستش شیشه ام  رو کشیدم و

 زدم زیر بغلم  و یه الله اکبر گفتم  وشروع کردم نماز خوندن؛ خیلی هم جدی .مامان من  که رکوع آخر رو داشت میرفت  وقتی این صحنه رو دید ؛ زد زیر خند هنیشخند

اون نماز تموم شد اما مامانا که نفهمیدن چی خوندن ؟؟؟؟؟؟بماند و ما چه اذیت ها که بعدش نکردیم هم بماند.

البته... البته  اگه از من صدایی بلند میشد خیلی هاش بخاطر مریم گلی بود که مدام وسایل من رو بر میداشت .اگه من دست به صندلی میزدم اونم میخاست و به زورم که شده بود از من میگرفت یا کتاب دعا یا حتی شیشه خودم رو.متفکرقلب

البته مامانم میگه اقتضای سن مریمی هس چون منم با احسان دایی این کارا رو میکنم که بعدا قصه اش رو میگم.

/ 0 نظر / 7 بازدید