کودکی از جنگ

پسرم محمد حسن برایت می نویسم تا حک شود در دل زیبایت برای همیشه تا بدانی  وآگاه باشی آنگونه زندگی کن که اگر فرداها از تو پرسیدند آیا به فریاد هم نوع خود رسیدی جوابی شایسته داشته باشی:

بدان کودکی از جنگ مرز سرزمینی ندارد حال چه در ایران عراق سوریه پاکستان افغاستان یا بحرین وکویت ....باشد .او چادری دارد از جنس پارچه وتو خانه ای داری .او وقتی سرما می خورد شاید مادری نداشته باشد که به او شیر گرم سوپ مقوی ویا جوشانده ودارویی دهد تا خوب شود  اما تو....دستان او از سرما یخ زده است وگونه هایش قرمز وخشکیده.مادری نالان از زخم پا که ترکش خورده وپدری که نبودش را حس می کند و تو که پدر ی داری در این گوشه از دنیا که او تو را به آغوش می کشد اما برای او پدری نیس که حتی با او بازی کند.او در سفره اش نان خشک و شاید یه قوطی کنسرو باشد اماتو سفره ای رنگین داری که اگر غذایی را دوست نداشتی چیز دیگری را می خوری.تو هر روز بر سر کمدت میروی وانتخاب میکنی کدام لباس زیبا وتمییز را بپوشی او با همان یکه لباس کهنه وپاره ای که در آن سرما بر تنش یخ زده روزها را می گذراند تا شاید یکی از راه برسد یا در آن اطراف کسی بمیرد تا لباسش را به او بدهند.دست های هر دو شما قرمز وسرخ است او بخاطر سرمایی که مغز استخوان را می ترکاند وتو به خاطر برپایی جشنی که کف زده ای.تو به مغازه میروی و اسباب بازی دلخواهت را انتخاب میکنی و دو روز با او خوش هستی واو با همان تکه سنگ وآجرهای خراب شده خانه همسایه اشان بازی میکند.دستهای تو نرم وگرم است ودستان او پینه بسته وسرد.او دعایش این است خدایا پدر ومادرم را به من برگردان خدایا جنگ را برما تمام کن.خدایا من را بمیران تا به آغوش پدر ومادرم بروم.واما دعای تو این است خدایا پدر من برایم آن اسباب بازی را که دوست دارم بخرد.خدایا امروز خوراکی خوشمزه ای مادرم برایم بپزد.او در گوشه چادر نشسته واز سوز سرما به خود پیچیده و اشکهای صورتش با بارانی که از سوراخ چادر می ریزد یکی می شود وتو در خانه گرم با یک لباس مثل تاب قهقه زنان مشغول بازی هستی.

وبدان اگر تو در کارهایت میانه رو باشی وهر چیزی که دلت خاست وامکانش را داشتی که تهیه کنی اما بخاطر درد هم نوعت آن چیز را انتخاب نکردی؛ بدان همدردی کردی نه اینکه هم دردی تو فقط وفقط این باشد که به خیابان بروی ویک راهپیمایی بگویی وشعار بدهی و تمام شود. 

باشد آنچه گفتم عزیزم ؛همانطور که از دلم برآمد بر دلت بنشیند وبه عمل آید.

/ 2 نظر / 4 بازدید
ناشناس

نوشته دردناک و البته واقعی بود ولی فک نمیکنم میانه روی این جوری باشه بهتره به پسرت یاد بدی تو میدون باشه و اهل عمل باشه وگرنه با چیز نخریدن اون وضع هیچ بشری درست نمیشه.... سعی کن سرباز بارش بیاری نه کسی که فردا از جامعه طلبکار باشه

ناشناس

سلام نمیدونم چرا نظرم براتون خشن اومد و به مزاجتون خوش نیومد اول:من خودمو مربی اخلاق نمیدونم که بخوام چیزی به شما یاد بدم!! دوم:از زمان خلقت بشر و زمینی شدن آدم و حوا و اولین خونریزی بین هابیل و قابیل مسئله زیاده خواهی بشر بوده و هست و خواهد بود چرا باید بین شیعه و سنی جنگ و خونریزی باشه؟(باتوجه به اسم کشورایی که برده بودین)وقتی وهابیت جلو شیعه سینه سپر میکنه تکلیف شیعه چیه؟دست به شمشیر نبره چون یه سری کودک بی پدر میشن!!! سوم:به نقل از شهید آوینی:ایا گمان میبری با گفتن یا لیتنا کنا معک تو را در صف عاشوراییان قرار میدهند؟زنهار رسم دهر اینگونه نیست تا شمشیر در دست نگیری و به میدان نروی تو را در صف عاشوراییان قرار نمیدهند(این یعنی اهل عمل بودن) چهارم:اینکه با خرید نکردن بچه شما کمکی به این کودکان نمیشه و این فقط یه کلاه شرعیه که با گفتنش مسئولیت را از دوش خودتون وا کردین پنجم:سعی کن پسرتو اهل عمل به قران بار بیاری نه کسی که فقط دم از امام و اهل بیت بزنه که حرف زدن همیشه آسونه امیدوارم اهل عمل به قران باشیم آمین