از کارهای من

یکی از کارای من اینه که  برای بازی میرم دنبال بچه های بلوکمان داخل محوطه ؛وبا اسبم یا دوچرخه ام جلوی اونا رو سد میکنم و نمی زارم اونا برن.متفکر

از دیگه کارام یه روز داشتم کارتون می دیدم ومامان ماشین لباسشویی رو روشن کرده بود وداشت با سرعت زیاد می چرخید .من با عصبانیت بلند شدم ورفتم رو به ماشین لباسشویی کردم وگفتم دارم کارتون می بینم ساکت باشخجالت

مسجد که میریم یا مشغول بازی کردن با مهر ها هستم یا با بچه ها بازی میکنم.البته هر مسجدی هم نمی ریم.اطراف ما چهار تا مسجد هس که مامسجد بزرگه  رو میریم چون جست وخیز کردن من توش راحت تره و انسانهای با کمالات وفهیمی داره (اینو خیلی از اهالی مسجد میگن).القصه یه روز که به مسجد رفته بودیم من از مامانم سر نمازشکلات میخاستم .چون مامانی هم نداشت وهمیشه یه کیف کوچولو همراهش میبره من که از خاستم نگذشته بودم یه نگاه به کیف خانم بغلی کردم که نیمه باز بود وشروع کردم همه ی وسایل خانم رو بیرون ریختن.دلتون نخاد همه خوراکی توش بود چند تا کیک یزدی چند تا شیر کاکاءو چند تا موز پوشک بچه و......خلاصه نماز که تمام شد دو نفر خجالت کشیدند یکی مامانم ودیگری اون خانمه .راستی یادم رفت بگم بالاخره ته اون همه خوراکی یه شکلات پیدا کردم وبمامانم دادم تا بازش کنه وبخورم نیشخند

خاطراتی که نوشتم برای سن دو سال ونیمه گی تا سه سالگی منه.

/ 0 نظر / 9 بازدید