ترساندن دختر خانمی حدودا چهار ساله و نیمه

این خاطره برای زمانی هس که من سه سالم نشده بود.یه روز که با مامانم رفته بودم پارک همینطور که مشغول بازی توی پارک بودم به ذهنم رسید با دختر خانمی که شرحش بالا رفت شوخی کنم.لذا انگشت نشانه ام رو خم کردم دنبال دختر خانم دویدم.اونم که ترسیده بود می دوید و تا رسید بمامانش ورفت کنار مامانش. مامانم که این صحنه رو دید اومد بمن تذکر داد. منم برای چند دقیقه ای بی خیال شدم تا دوباره دختر برای بازی کردن با تاب وسرسره اومد.من که یادم افتاده بود بازی بد ی نیس دوباره دویدم دنبال دختر .اینبار مامانم حواسش بمن نبود که مامانم شنید صدای یه بچه بلند شد وبه اون طرف پارک نگاه کرد و دید  گل پسرش کنار دختر ایستاده.دوید تا بما رسید وبمن گفت چی شده ؟من جواب ندادم و از دختر پرسید که اون گفت منو می ترسونه.مامان با  گریه وجیغی که دختر کشیده بود فکر کرده بود من  او رو زدم.ووقتی جریان رو فهمید دختر رو برد پیش مامانش و دست منو هم گرفت آورد پیش خودش.

اما تا یه مدتی من هر بچه ی رو می دیدم میخاستم همان بازی رو در بیارمگریهوقت تمامقهقهه

/ 1 نظر / 4 بازدید
محمداحسان دایی

سلام میگم پسرعمه جون، این بازی رو یاد من ندیدی که ی موقع طرف بی جنبه باشه و مارو راهی منکرات میکنه ، منم که اونجا بچه های بالاو...دیگه دیگه!!! اصن ی وضی[رویا]