می می ندارم دیگه

داستان بی می می شدنم اینه:

یه مدتی بود غذا بدمیخوردم و مدام می می میخوردم مامانم نه ماه بود که مشکل داشت یعنی از یک سالگی من ‘ولی باز به من شیر میداد حتی دکتر رفته بود بهش گفته بودن یواش یواش باید بچه رو از شیربگیری چون فقط راه درمانش همینه ولی مامان استقامت میکرد و بمن شیر میداد تا شد بیست ویک ماهم .من که سر غذا خوردن خیلی اذیت میکردم ومامان به هر روشی (با بازی‘ کارتون‘‘ تغییر مکان‘تغییر شکل غذا‘ وتا دلتون بخاد ....امتحان کرد نشد)وگهگاهی مامانی ومن باهم دعوامون میشد که بابایی عصبانی میشد به مامان میگفت به زور بهش نده غذا رو‘ یا میاد میخوره یا فقط شیر خودت رو بهش بده یا شیرت رو نده بزار وقتی خوب گرسنه شد خودش میاد میخوره که مامانی هم میگفت شیر من دیگه برای پسر کافی نیس خلاصه ماجرا ها داشتیم ناراحت

مامان با خودش وبا بابایی کنار نمی اومد که منو از شیر بگیره .تا اینکه یه روز رفتیم داخل محوطه وخانما به مامانم گفتن چرا از شیر نمیگیری ‘مامان رفت توی فکر و از اون شب دیگه شیر گاو جایگزین شیر مامان شد و من بی می میخنثی

ولی منم با این قضیه خیلی خب کنار اومدم طوریکه دور از انتظار بابایی ومامانی بولبخندد

یعنی من بیست ویک ماهم بود که می می رفتش دیگه.خداحافظ می میییییییییییییییسوالتعجبناراحتگریه

ولی چشمتون روز بد نبینه اینقدر الان افتضاححححححححححححححححح غذا میخورم که نگو بعدا براتون میگم

/ 1 نظر / 7 بازدید
fatemeh

سلام محمد حسن جون کوشولوووو.... اتفاقی به این وبلاگ برخوردم عکس نی نی و مطالب جالبشو که دیدم نتونستم زودی برم موندم و چند تاشو خوندم.... خیلی ناااااااااااااازه:x عزیزم انشالله واسه مامانی و بابایی افتخار بشی و زودی بزرگ بشی و خودت با دستای خودت وبلاگت رو کامل کنی... زیاد اذیتشون نکن چون خیلی دوستت دارن زودی بزرگ شو کوشولوی ناز نازی... بوووووووووووس:-*