آنچه یادم میاد

می نویسم تا برایمان بماند

عزیز دل الان 5 سالش هس .دوستی داره به نام شهاب الدین که اوایلی که اومده بودیم خونه جدید (استقلال) _یعنی 8ماه پیش_به شهاب می گفت شهات.شهاب یه داداش داره بنام حسام الدین اون موقع سه ماهش بود بهش میگفت حسام قدین.(به ضمه بخوانید)

این کاری که میخام بگم رو از شهاب یاد گرفته اما شهاب که ده ماه از محمد حسن بزرگتر هس ترک کرد اما        پسری نه. هر وقت صدای در آپارتمان رو بشنوه که باز وبسته شد پسره در اکثر موارد میره ببینه کیه؟مثل این آدمای منتظر.البته بیشتر دوست داره که شهاب باشه که یه حرفی با هم بزنند یا با هم توی همین لابی خودمون بازی کنن.-من زیر انداز می اندازم اینا هم شروع به بازی می کنن.البته این برای صبح هس چون هوا گرمه و الان تابستانه  و  هوا آفتابی، صبحها پیش میاد توی لابی با هم بازی می کنن.منم براشون خوراکی میبرم که هم بخورنند  و هم محمد حسن چون رفیقش میخوره اینم بخوره.اما در بیشتر موارد جوجو نمی خوره و بجاش شهاب اجازه می گیره از پسری و می خوره.نوش جان هر دوشون.

اگه ما توی هال نشسته با شیم و پسری بره دم در باید زود بیاد تو و برای اینکه از من یا باباش اجازه بگیره و بخواد به بیرون یه سرکی بکشه میگه (زود میام تو. باباش میگه ما اینجا نشستیم پیدا هستیم و اون میگه پوشک میزارم _یعنی پیش میزارم _)هنوز بلد نشده که بگه در رو  پیش میزارمتعجبلبخندنیشخند

از دیگه چیزای که    یادم میاد به کلمه قدرتمند میگه (قط ممد ).اولین باری که بکار برد من نفهمیدم چی میگه. ازش توضیح خواستم .گفت یعنی من پیروز میشم. می تونم این کار رو بکنم . بعد کمی فکر کردم و بعدش فهمیدم آهان واژه ای که میگه چیه.هنوز هم قدرتمند رو درست نمیتونه بگه.البته منم روش کار نکردم چون یه ذره بخندیم  یه ذره.

/ 0 نظر / 10 بازدید