خاطرات نمکی

جیگیلی الان 4 سال و یک ماهش هس. صبح بابای خودم (بابا علی)زنگ زده خونمون . طبق معمول آقا با یه پرش میره تلفن رو بر می داره کاری هم نداره کی پشت خط هس.القصه ،با بابام عسلی داره صحبت می کنه از ش پرسیده چکار می کنی( میگه داشتم سوسکه رو نگاه می کردم روی دیوار داشت میرفت که یه دفعه با پاهاش ترمز کرد دارم بهش میگم داداش چرا وایسادی؟) من که حرفهای عسلی رو داشتم می شنیدم  خند ه ام گرفت با خودم گفتم ماشاالله چه خیال پردازیه میکنه چونکه اصلا سوسکی رو دیوار نبود که عسل بخاد ببینه و باهاش حرف بزنه داشت کارتون می دید!

/ 1 نظر / 18 بازدید
علیرضا.........

سلااااااااااااااام به خدا هر وقت سر میزنم به وبلاگ عسل کوچولو واقعا" حال میکنم، عسل کوچولو قدر پدر و مادر مهربونتو بدون